تقدیر
هنوز یاد چشمانت مرا آشفته میسازد
وچودم هستی خود رابه پای ناز چشمان تو می بازد
پس از عمری خطا دیدن ز کردار پر ایهامت
هنوزم آشیان دارم
کنار خاطرات تلخ وشیرینت
بی پروا دلم درآرزوی دیدن لبخند زیبای تو می تازد
ومی ترسم که در پیچ وخم آن کوچه ی دلواپسی های تمنایت ،اسیر آید
دوباره حالت تردید بر دشت امید و آرزویم سایه اندازد
هنوزم لحن زیبای تو در گوشم طنین دارد
و یاد زلف پرچینت،دل دیوانه ی ما را چنین آشفته میسازد و میدانم
تپش های دل بی تاب و غمگینم ،رهی بی راهه را پیمود
که پایانش شبی تار و پر از غوغای غم بود
وشاید
وشاید نقش تقدیرم چنین بود
------------------------------------------------------------------


