از دست تو نيست دل من از گريه پره
مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم مي باره
ديگه اشكاي من طاقت موندن ندارن
نباشي بي تو باز مي ميرن مي ريزن بي تو هر دم مي بارن
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني
يه ستاره داره چشمك مي زنه از آسمون
داره دلمو مي بره ، مي بره بي نام و نشون
اون ستاره همون چشماي توء تو آسمون
داره پر پر مي زنه دلم واسه ديدنه اون
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه ي گرم عاشق بودني.......
مي خواهم همين امروز براي تو آينده اي باشم
همان پرنده كه خيالت را به آسمان مي برد
به مهرباني
وقتي بر ايوان تبسم من مي شكوفي
مي گويم:
اين درخت هر چقدر هم كه نا شكيبا باشد
مي تواند براي من ايوان پنجره را
به چشم اندازي عظيم بگشايد
دستهايت كه بوي مرا مي دهند
- شاديهايم را مي پراكنند
وهمچنان براي تو قصه مي گويم
كنار خيال تو مي خوابم
و فردا
با چشمهاي تو بيدار مي شوم !....
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من
هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد !
خوب هم می سوزد!

