تبليغاتX
صدای سرد.......



 خيلي دلم گرفته برام دعا كنيد اول خدا بعدا شما

اين وبلاگو تقديم ميكنم به تنها ستاره ي زندگيم......؟

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:57  توسط y.....m  | 



((مهدي بافاي تو))

عشق هميشه و به هر حال زيباست زيرا عشق است

.آتش همه جا يکسان شعله ميکشد خواه در محرابي مقدس باشد خواه در دکه کفاشي.

خواه مشت علفي در گوشه خانه اي.عشق نيزآتش سوزان است که يک روز به تو بگويم دوستت دارم .

تا به اعجاز اين کلام سراپا دگرگون شوم.وجاذبه کهربايي پيدا کنم .

از چهره خود نوري برتافته ببينم که صورت تو را هاله دار در بر گرفته باشد. حتي در ناچيز ترين عشق ها نشاني از ناچيزي نيست.

اگر جز اين بودخدا عشق را براي همه آفرينندگان خود نمي خواست.

اين اعجاز عشق است که ازرش هنر طبيعت را بالاتر ميبرد.

واقعا ميخواهي عشقي را که به تو دادم با جملات و کلمات زيبا برايت توصيف کنم

.و براي بيان آن به سراغ سجع و قافيه بروم مي خواهي اين مشعل را سيلي خور طوفان کنم تا دفتر دلهاي پر هيجان خودمان را در برابر ديدگان آرزومندان گشوده باشم . نه من اين مشعل را به جاي بالا گرفتن در پاي تو مي افکنم زيرا نميخواهم راز عشقي را که در زواياي دلم پنهان کردم

و دور از نامحرمان نگاهش داشته ام با نطق و خطابه براي محبوبم فاش کرده باشم

.

اجازه بده که براي اثبات عشق زنانه خود

.دست به دامان خاموشي زنانه بزنم تا راز غم درونم را براي ديگران فاش نکند . اگر دوستم داري

.شبها به خاطر عشق دوست داشته باش مگر که او را براي نگاهش .براي لبخندش براي حرفهاي دل پذيرش

.براي طرز سخن گفتنش دوست دارم.

مگر او را به خاطر فکرش دوست دارم که مرا مجذوب ميکند ؟

مرا به خاطر اينها دوست نداشته باش .

زيرا همه اينها در تغييرند و عشقي که زاده آنها باشد نيز با مرگ ايشان ميميرد. مرا به خاطر اشکهايي که بارها با دست پر مهر خودت بر روي گونه هاي من خشک کردي دوست نداشته باش.

زيرا اکنون با اعجاز عشق تو ديگر از اين غم که مايه نيرومندي من بود اثري باقي نمانده است

. محبوب من .

مرا فقط به خاطر عشق دوست داشته باش تا بتواني جاودانه دوستم داشته باشي.

.. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

((فداي مهربونيات مهدي))

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:53  توسط y.....m  | 



اگه خواستين واسه زيداتون مايل كنيد

فرشته من اي وجود من .....اي همه چيز من ...

امروز در اين نامه ...در اين نامه اي كه به خواست قلبم براي تو مي نگارم تنها مي خواهم چند كلمه ..

چند جمله كوتاه بنويسم:

اينك كه روزها اينگونه با شتاب از زندگي ما مي گريزند.

اينك كه گردونه جاوداني زمان ، بي لحظه اي توقف به سير هميشگي اش ادامه ميدهد، و با هر گردش ما را گامي به دروازه هاي شهر سكوت... به دروازه هاي ابديت نزديك مي سازد، آيا دريغ نيست ما قلوب خويش را كه آكنده از عشق است به دست اندوه بسپاريم؟

به من بگو ستاره من

آيا هيچ عشقي مي تواند جز از راه فداكاري و ايثار نفس، جز از راه كاستن خواهش هاي رنگين و آلوده پيروز گردد؟

اگر چنين است پس هيچ نيرويي قادر نيست در عشق ما :

در اين حقيقت كه تو كاملا به من تعلق داري ، و من با همه وجودم از آن تو هستم تغييري وارد سازد؟

زيباي مقدس

به طبيعت ، به شكوه و جلال خفته در آن...

و به عظمت و ابهت و جبروتش نگاه كن و خود را با اين تابلوي اعجاز انگيز آسماني تسكين ببخش.

من نيك آگاهم كه تو، تو وجود عزيزي كه فانوس اميد من در شب تاريك حيات هستي ، پيوسته رنج ميبري .

رنج از آلام زندگي .... از مصائب و درد هاي نا گفتني.

ولي اگر مي توانستيم با هم زندگي كنيم.

اگر قادر بوديم فرداي آينده مان را يگانگي بخشيم تحمل اين آلام و رنج ها براي هردوي ما ، هم من و هم تو آسانتز مي نمود.

دلم از گفتني ها ...از آنچه بايد با تو در ميان بگذارم لبريز است ، ولي افسوس لحظات ملال انگيزي پيش مي آيند كه احساس مي كنم حتي كلمات...

حتي اين حروف روان نيز نمي توانند ترجمان احساس و خواسته هايم باشند.

نمي توانند آنچه را كه من مي خواهم ، آنچه را كه قلب من مي خواهد ، براي تو نقاشي نمايند.

اينك يكي از آن لحظه ها است.

ازآن لحظه هاي سياه و اندوه بار...از آن دقايق پريشان و سرسام انگيز...

تو نشاط خود را حفظ كن اي وفادار من ...و اي تنها گنجينه زندگانيم.

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:47  توسط y.....m  | 



ديشب که به ديدارم آمدي دسته اي از گلهاي سپيد بر سينه خود آويخته بودي بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهي.ليکن جرات نکردم. وقتي از من جدا شدي و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندي برگهايي از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.

اين برگهاي خشکيده خود ارزشي ندارند ولي چون يادبودي از محبت و عشق تو هستند بجاي گل و شيشه عطر از آنها نگهداري ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايي و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.

پرتو سحرگاهي از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام مي آورد:

آنچه به دست گرفته اي چيست؟

پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولي چون از محبوب به يادگار مانده براي من عزيز است.

آنگاه بر جاي خويشتن نشسته مي انديشم:

اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداري نمايم؟

همه آرايش و زينت ها را به کناري نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده اي گوشه اي را بر گزيدم چه زينتي بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمني را که بر سينه داشتي اينک بر روي قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايي ميخواند.

تو اي گل زيباي من که دلي آکنده از درد داري و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايي و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاري جاي دارد؟

بيدار شو و وقت را گرامي بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردي تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبي چه ميشود اگر به سوي او روان شوي و هنگاميکه تنها چهره دلاراي تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازي بنواي گام هاي خود از رويايي که او را در بر گرفته است برهاني تا وي محبوبش را لختي در آغوش گيرد.

دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه اي از شراب ابديت سر مست شويم .

طليعه خورشيد و بوي سکر افرين گلها به ما نويد جواني و کامراني ميدهند و اين عشق که ميان ما استوار گرديده است به اندازه ترانه هاي روستايي که از بيکران دور بگوش ميرسد ساده و بي آلايش است.

ياسمن هايي که به خاطر من چيده و از آنها دسته گلي آراسته اي به من ميگويند بيدار باش که اين ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساري توام است.

او لختي بر تو لبخند خواهد زد و دمي شرمگين لب بر لبت خواهد فشرد و زماني نيز بي سبب از خود بي خود خواهد شد.اما من ميگويم عشق من و تو از ترانه هايي که برايت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بي زنگارتر است.

ساعتي خوشتر از اين دم که ما موجوديت يکديگر را احساس مينماييم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذير و محال ميدانند در ميان من وتو نيست حتي در ماوراي اين طلسم سايه اي ما را تهديد نميکند.

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:43  توسط y.....m  | 



 
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:41  توسط y.....m  | 



شاگردي از استادش پرسيد : "عشق چيست؟" استاد در جواب گفت:" به گندم زار

برو وپر خوشه ترين شاخه را بياور . اما در هنگام عبور از گندم زار ، به ياد داشته باش

که نمي تواني به عقب برگرديتا خوشه اي بچيني!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از

مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:" چه آوردي ؟" و شاگرد با حسرت جواب داد :"

هيچ ! هر چه جلو ميرفتم،خوشه هاي پر پشت تر ميديدم وبه اميد پر پشت ترين ، تا

انتهاي گندم زار رفتم . "استاد گفت:" عشق يعني همين !" شاگرد پرسيد :" پس

ازدواج چيست؟ " استاد گفت: "به جنگل برو وبلند ترين درخت را بياور. اما به ياد

داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!" شاگرد رفت وپس از مدت

کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد چه شد؟"و شاگرد در جواب گفت: به

جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم ، انتخاب کردم . ترسيدم که اگر جلو بروم

، باز هم دست خالي برگردم . "و استاد گفت :" ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:40  توسط y.....m  | 



که از همه گلهاي رز تنها به خاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است،متنفر باشيم...

اين ديوانگيست....

که همه روياهاي خود را تنها به خاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...

اين ديوانگيست....

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم،به خاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم...

اين ديوانگيست....

که از تلاش و کوشش دست بکشيم به خاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...

اين ديوانگيست....

که همه دستهايي را که براي دوستي به سوي ما دراز مي شوند به خاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم....

اين ديوانگيست....

که هيچ عشقي را باور نکنيم به خاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است....

اين ديوانگيست....

که همه شانس ها را لگد مال کنيم به خاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم....

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم...

و به ياد داشته باشيم که هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند،عشق هاي ديگري هم هستند...

دوستي هاي ديگري هم هستند،نيروهاي ديگري هم هستند...

تنها بايد قوي و پر استقامت باشيم

و همه روزه درانتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم !

اي کاش سه کلمه غرور ............اي کاش سه کلمه غرور ، عشق و دروغ وجود نداشت . چون ... آنوقت ، آدمها مجبور نميشدند به خاطر غرور در مورد عشقشان دروغ بگويند ا

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:38  توسط y.....m  | 



اينو من واسه عزيزم نوشتم

آنچه انسان را پيش از مرگ مي کشد،نااميدي است. "هري جيمز" (پس هيچ وقت نا اميد نشو)

-- گرچه وقتي انسان يک نفر را دوست مي دارد و نمي تواند عشقش را ابراز کند،رنج مي برد ولي اين رنج بردن در عين حال لذت و شيريني هم دارد. "پاسگال"

-- گاهي مي شود انسان از ديدن بدبختي ديگران از سعادت خود شرمسار مي گردد . "لابروير"

-- ‍‌مافوق همه چيز داشتنِ خيالات بزرگ و قلب پاك است . "شيلر"

-- شادي و نشاط پرتو روشني بخشي است كه از هوش و خرد سرچشمه مي گيرد . "كنتس ليان"

-- آدمي ،که هيچ قدمي پيش نمي گذارد،مثل کسي است که در ساحل ايستاده تا کشتي پيدا شود و او را ببرد.بعيد نيست که هيچگاه کشتي نرسد. زيرا از کجا معلوم ،که قبلا نيامده و رفته باشد !؟ "برناردشاو"

-- احمق ترين زنها مي توانند با هوشترين مردها را اداره کنند ولي براي اداره کردن يک مرد احمق بايد بدنبال با هوشترين زن دنبال گشت . "کپيلينگ"

-- گل بي آفتاب نمي شکفد وسعادت بدون عشق بوجود نمي آيد. "ماکسيم گورکي"

-- سينه اي که خالي از ياد خدا باشد،چون محکمه ايست که قاضي در آن وجود نداشته باشد . "ويکتورهوگو"

-- بزرگي و بزرگواري حقيقي را کسي دارد که بتواند همه جا و هر زماني برخود مسلط باشد . "دانيل دوفو"

-- کساني که هرگز وقت ندارند،آنهايي هستند که کمتر کار مي کنند. "پاستور"

-- زندگي بدون کوشش،مرگ قبل از وقت است. "گوته"

-- عشق دشمني است که هيچ کس نمي تواند با او روبرو شود و تن به تن بجنگد و پيروزي به دست آورد

وتنها با فرار از او مي تواند شکستش داد ... ! "سروانش"

-- هيچ نيرومندي نمي تواند حقيقت را تحمل کند. "نيچه"

-- وقتي کسي را دوست نداشته باشيم،زندگي در ديدهء ما از دوزخ بدتر است. "برنانو"

(اما حالا که من m. a رو احساس ميکنم ... از بهست هم بهتره . واسه شماي خواننده هم ميتونه همينطور باشه .)

-- هيچ هنرمندي نمي تواند از حقيقت چشم بپوشد. "آلبر کامو"

-- معاشرت با مردم،دانايي وتجربه را زياد مي کند.ولي تنهايي و سکوت،خلوت دل و روح ،مدرسهء نبوغ است. "گيپسون"

-- هميشه قبل از گرفتن تصميم درباره کاري آنرا بدادگاه وجدان تقديم کنيد.وجدان راهنماي بي مانندو

دادرس عادل و بيطرفي است... !! "منتسکيو"

-- انديشه هاي نيک،تراوش روح پاک مردم روشن بين و عطرهاي خوب، تراوش گلهاي خوشبو است. "آناتول فرانس"

-- کسي که عشق مي کارد،اشک درو مي کند. "بليني"

-- وقتي که موضوع عشق در کار است،پاي عقل مي لنگد. "موريس ترلينگ" (سعي کن پاي عقل تو نلنگد و با عقل احساس خود عاشق شوي)

-- عشق اغلب چهره در زير نقابي پنهان دارد،اما با وجود آن نقاب سياهي که بر چهره مي زند از پرده بيرون مي افتد همچنانکه تيره ترين آسمانها از ترسناکترين طوفانها خبر ميدهند. "دون ژون"

-- اه اين جوشش عشق چه قدر به شوکت روز بهاري شباهت دارد.روزي که يکدم فروغ جمال خورشيد

را سر تا پا به جلوه در مي آورد و هماندم ابري همه چيز را از ميان مي برد. "شکسپير"

-- اگر امروز در برابر مشکلات پايداري و بردباري نکنيم،فردا زير آن خرد و نابود خواهيم شد. "ناپلئون"

-- اگر در اولين قدم،موفقيت نصيب مان مي شد،سعي و عمل ديگر معني نداشت. "موريس ترلينگ"

-- زندگي خوب،زندگي شاد است،البته منظور من اين نيست که اگر شما خوب باشيد،حتما شاد خواهيدبود ، منظور من آنست که اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد کرد. "برتراندراسل"

-- اولين شرط بزرگي،حسن انتخاب است. "هيل"

-- آينده هميشه در نظر ما چيزي بزرگ و عظيم است.اما وقتي آمد و گذشت،مي فهميم چقدر ناچيز بوده ! جالب آنکه باز هم منتظر آينده مي مانيم. "موريس مترلينگ"

-- از دست رفتن يک اميد و آرزوي پوچ ،خود بزرگترين موفقيت براي يک انسان نااميد است . "کريستوفر مارلو"

(m. a ، اينو هميشه يادت باشه)

-- از اين که مردم تو را نمي شناسند غمگين نباش،از آن اندوهگين باش که مردم را نمي شناسي . "کنفوليوس" -----------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:37  توسط y.....m  | 



+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:34  توسط y.....m  | 



يکي از فاميلامون که اين وبلاگ رو خونده ، يه سئوال جالب از من پرسيده ، جالبتر هم اينه که اون عزيز ، خودشو انتظار معرفي کرده .

.......سئوال انتظار اين بوده :

....سلام مهدي جون چطوري......

........وب جالبي داري....

يک سوال دارم............

اگه دنيا يک روز (فقط يک روز ) مال شما باشد در آن روز چکار ميکني؟؟؟؟؟؟؟؟

.........اميدوارم موفق باشي.. .

.............حالا من يعني مهدي به عنوان نويسنده اين بلاگ ، ميخوام جواب ايشونو بدم .

...............اگر شما هم ميخواهيد جواب اين سئوالشو بدين ، هم خوشحال ميشم و هم توي اين قسمت جوابتونو اضافه ميکنم .

منتظر جوابهاي شما هستم ................. موفق باشيد....................................

خودم : اون يه روز رو هر طور که شده با عشقم كه نمي تونم اسمشو بگم سپري ميکنم .

فقط همين يه کار رو ميکنم و به هيچ چيز ديگه ، حتي يه ثانيه هم فکر نميکنم .

بعدش هم يه نامه ديگه به خدا مينويسم و ازش تشکر ميکنم و شکرش ميکنم که اون يه روز رو به من اختصاص داد تا من بتونم تا حدي که توان فکري دارم يا بهتره بگم فکرم کشش داشته

، ميزان ارزش قائل شدن يک سازنده نسبت به دستگاهش را با تمام وجودم درک کنم .

البته باز هم تکرار ميکنم که اين روز که با توجه به سئوال انتظار ، اختصاص به من داشته رو با همه ي(چه خوبي چه بدي و چه خوشي و چه ناخوشي) ، در کنار او ميگذرانم .

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:33  توسط y.....m  | 



توي اون برگ آخر ,..........

. نوازشت رو کاملا احساس کردم ,............ همون چيزي بود که آرزو ميکردم

خيلي سرت رو درد نميارم ,.....

از بابت نوازشت ممنونم ,.....

مرسي از اينکه ...

. از اينکه ...

عشقمو بهم نزديك كردي منظورمو فهميدي اره خودشه به كسي نگي بين خودمون بمونه مرسي....؟

نزديکتر شدنش رو هم بزار به عهده خودم...........

کمکم کني حتما از پسش بر ميام ............., اينو

مهدي

بهت قول ميده

..............در ضمن ، حرفهاي منو به دل نگيري يه وقتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باي.. ........ تا هاي...؟

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:31  توسط y.....m  | 



, يه نامه به خدا نوشتم , گفتم توي اين وبلاگ که به تو تقديمش کردم براي تو هم بنويسمش تا اگه يه روزي مسيرت به اين طرفا افتاد بخونيش .

...................سلام خدا

................حالت چطوره ...

واي ببخشيد يادم رفت تو كه هميشه خوبي ...................منو مي بيني ...................؟ ...........

چند وقتيه هر چي در خونت رو مي زنم نيستي ......................رفتين ................... كجايي....

روي در خونت نوشتم امدم نبودي...................... ...................... راستي هوا اون بالا چطوره ...........

...........؟ به يغما بردند زمين و زمان و اسمونت همه انچه كه داشتم

................

فكر نكني نا سپاسي مي كنم ..................نه ................بجونه خودم ..

من راضيم به اونچه كه تو مي خواي ................... تو در مني .....................من از تو

پس بزار باهات حرف بزنم تا ته دلم پا ك و خالي بشه................

نمي دونم دفتر زندگيه من چند برگه .............وتوش برام چي نوشتي و با چه خطي .... ..

.... ساده ................نستعليغ .............شكسته...........يا كه خط خطي .....؟ ...... مي دونم ميدوني كه الان تو صفحه چندم هستم .................

..................ولي نمي دونم چرا بعضي صفحه هاي زندگيم سفيده هيچي توش ننوشتي بعضي ها ش هم كه چروك و كثيفه..........

خدايا كي ميرسم به اون صفحه اي كه تو ش همه چي واسم نوشتي ...................؟

خدا جون ....................مي ترسم دير بشه ........................

..........مي ترسم همه اون چيزايي كه مي خواي بهم بدي تو صفحه اخر نوشته باشي........ جز اين بايد به چه بانديشم كه مستو جب عنايت تو باشم....

خدايا مي خوام كه عاشقت باشم .............اما نمي توانم ...

تو خيلي بزرگي ................

اين چه گناهي مي تواند باشد................؟

...............حال كه نمي شود از تو پنهان كرد با تو در ميان مي گذارم....

اين است حقيقت من.................... تو انگونه كه منم برمن اشكار شدي

نمي خواهم در سنگيني مفاهيم گمت كنم ...............؟

................لالايي تو تنها مرا كفايت مي كند

مي خواهم زيبا صدايت كنم با وجود گناهانم وپليدي ها يم

شرمسارم و بخشش ميطلبم

راستي ان بالا هوا چطور است.................؟

خوش بحالت كه هواي اينجا را نفس نمي كشي

دلم از خودم هم گرفته ......................ازخودم سيري اسيرم.................

....مي دانم مي داني ...............

...؟

نماز من حضورم در قلب توست

چگونه وبا چه زباني صدايت زنم تا كمكم كني .......

.................؟

چي كسي را ضامن بگيرم تا بپذيري؟

قلب من مسموم گناه وشكسته در خورحضور تو نمي دانم ...

.......................

نوازشم كن

خدايا .................

.......

اين مطالبي که اون بالا نوشتم رو با دقت خوندي ؟ آره ........

..................... ؟

ميدونم که دقيقا خونديشون

...............راستشو بخواي هميشه ازت گله داشتم.

...........

..............

.خودت هم اينو بهتر از هر کس ديگه اي ميدوني.

آخه تا صفحه آخر رو که خوندم ...

به چيزي که فکرشو ميکردم نرسيدم ,........

........ به هيچ چيزي نرسيدم

( ببخشيد که کلي هم ناشکري کردم )

ميدوني ...............

زندگي ديگه برا من معناي خاصي نميداد ................

..., از همه چيز و همه کس متنفر شده بودم ( حتي خودم )

شايد هم حق با من بوده ,.............. چون تا صفحه آخرشو که خوندم ...

فقط وقت خودمو بيهوده گذراندن نصيبم شد

بهم حق بده که از زندگي بريده بشم ,......................

از خودم بدم بگيره و اعتمادمو نسبت به همه چي از دست بدم ميدوني چرا اين نامه رو ادامه دادم .

.. ؟ بزار ماجراشو کامل برات بگم ..........................

من داشتم حرفايي که بالاي عکس بالايي نوشتم رو برات تايپ ميکردم تا نگي بد خط بود و نتونستم بخونمش

و چون فارسي تايپ کردنم ضعيفه ............

... به همين دليل خيلي طول کشيد .

.............

گير تايپ کردن بودم که يهو يه صفحه پاره پاره پيدا کردم به هر زحمتي که شده بود ... .........

...... با چسب به هم چسبوندمشون تا بشه بخونمش نگاه شماره صفحه که کردم ............

....... متوجه شدم که صفحه آخر اون بوده احسان پارش کرده بود ( بچه کوچولوي دايمو منظورمه ) وقتي که خوندمش ,.............

خيلي شرمندت شدم ,.......

..... آخه حرفهايي که انتظارشو داشتم ..............

... توي همون نوشته بودي ..

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:28  توسط y.....m  | 



- ............هر وقت بعد از 120 سال رفتي اون دنيا وقتي خواستي از پل صراط رد شي بهت گفتن يکي حلالت نکرده اون منم که به اين بهانه مي خوام يه بار ريگه ببينمت.

- همه مي گن آدم يراي رسيدن به عشقش بايد از همه دنيا بگذره اما تو که همة دنيايه مني چطوري ازت بگذرم...................؟

- .................هرگز دنبال کسي نباش که بتوني با اون زندگي کني بلکه دنبال کسي باش که نتوني بدونه اون زندگي کني.

- ......................بيائيد آنچه دوست داريم بدست آوريم،

وگرنه مجبور ميشويم آنچه بدست مي آوريم را دوست داشته باشيم زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ.

- ......................در تاريكي شب سه شمع روشن كردم.

اولي براي بودنت *

دومي براي ديدنت *

سومي براي بوسيدنت و در آخر هر سه را خاموش كردم براي در آغوش گرفتنت

- ..........................تو دنيا سه تا فرشته هست.

..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده .

.يکي داره به درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش دارم والان داره اينو ميخونه.

- شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد.

بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.

..........................

- ميگويند شيشه احساس ندارد ............ اما وقتي بر شيشه غبار زده اي نوشتم دوستت دارم ... آرام گريست

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:25  توسط y.....m  | 



 
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:21  توسط y.....m  | 



مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد . دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکي ،قوت .

پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .

درحساب عشق يک +يک مساوي است با همه چيز و دومنهاي يک برابرهيچ .

عشق چيزي جزيافتن خويش در ديگران و شادکامي در شناخت نيست .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيري له ميشودو اگر سست بگيري ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتي که نرسيده آن را گاز نزن .

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولي زن به ندرت ،اما بسيار .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقي است .

با عشق وشکيبائي چيزي ناممکن نيست .

عشق، قانون نمي شناسد ودوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است .

عشق ، معيارها را بهم مي ريزد و دوست داشتن برپايه ي معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است و دوست داشتن ساختني عظيم .

عشق فوران مي کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاري عظيم و دوست داشتن جاري ميشود چون رودخانه اي بر بستري با شيب نرم .

عشق ناگهان وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه مي گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست

، عشق ديوار را باور نميکند، کوه را باور نميکند ، گرداب را باور نميکند، مرگ را حتي باور ندارد

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:18  توسط y.....m  | 



 
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:15  توسط y.....m  | 



عشق در لحظه پديد مي آيد،....

دوست داشتن در امتداد زمان. عشق معيارها را در هم مي ريزد،...

دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود.... عشق ويران کردن خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم.

... عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد،...

. دوست داشتن از شناختن سرچشمه مي گيرد.... عشق قانون نمي شناسد، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين طبيعي است.

... ....عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم.

..، دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم .........

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:12  توسط y.....m  | 



آموخته ام

چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.......

آموخته ام

..........كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم......

آموخته ام ..........زندگي را از طبيعت بياموزم

، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم......

آموخته ام .................كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.......

آموخته ام ...............ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد............... آموخته ام

..........دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند........... آموخته ام ...............كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم..........

آموخته ام

...........كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم

، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم............. آموخته ام

.............كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است............ آموخته ايم

..............كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند............

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:10  توسط y.....m  | 



 
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:8  توسط y.....m  | 



اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش

، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، در يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه

، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد

، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني

رويايي رو ببين كه مي خواي

، جايي برو كه دوست داري

، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي

به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ،

اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است

، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن

عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه

،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره

، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ...

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:7  توسط y.....m  | 



اولين کسي رو که عاشقش ميشي دلت رو ميشکنه و ميره..

دومين کسي رو كه ميخواي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده کني دلت رو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره ...

بعدش ديگه هيچ کس ديگر برات مهم نيست و از اين بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي.

ديگه دوستت دارم برات رنگي نداره و اگر يک آدم خوب باهات دوست بشه تو دلش رو مي شکني و انتقام خودت رو ميگيري،

و او هم ميره با يکي ديگه....

اين گونه قصه دل شكستن ادامه پيدا مي كنه ...........................

تو چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبول داري ؟

دليل باور نکردن من هم اينه : اگه واسه خودت بتوني يه عشق عاقل و منطقي پيدا کني ، مطمئن باش که حتي اگه روزي تو رو ترک کنه ، ميتونه با حرفاش به جاي اينکه دلت رو بشکونه ، دلت رو شادتر هم بکنه . فقط کافيه که يه آدم حسابي رو به عنوان عشقت انتخاب کني

. پس تو هم حواست به انتخابت باشه

ok

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 16:2  توسط y.....m  | 



 
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:59  توسط y.....m  | 



زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازي کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد100 نزديک مي شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد.

صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد،

دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ،

فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند 

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:59  توسط y.....m  | 



گذشت براي رسيدن به عشق خود لازم است

... دوتا خط موازي هيچ وقت بهم نمي رسند مگر اينكه يكي از اونها

براي رسيدن به ديگري، بشكنه

........

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:54  توسط y.....m  | 



هميشه دوست داشتم عاشق کسي شم که بتونه منو شاعر کنه ،

عاشق کسي که بتونه تمام احساسات قشنگ و دوست داشتني رو در وجودم زنده کنه،

کسي که بشه دنياي من،

کسي که تا هست زنده باشم،

کسي که وقتي به آسمون نگاه مي کنم و ستاره ها رو مي بينم ياد اون بيفتم

، کسي که در تمام لحظاتم وجود داشته باشه،

عاشق کسي که واسش زنده باشم و واسش بميرم،

کسي که حتي اگه ازم فاصله داشته باشه بازم کنار خودم حسش کنم.

و الان فکر مي کنم تمام اينا واسه اينکه بفهمم عاشق شدم کافيه.

و حالا مدتهاست که من عاشق شدم.

عاشق يار مهربون و دوست داشتنيم که با ورودش به زندگيم منو شاعر کرد ...

. شد دنياي من...

شد تنها ستاره زندگيم....

شد تنها بهانه من واسه زندگي...

شد کسي که به هر جا نگاه ميکنم اونو ميبينم...

ومن در هر لحظه هزاران مرتبه خالق بزرگ رو به خاطر اين هديه اش شاكرم

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:52  توسط y.....m  | 



+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:47  توسط y.....m  | 



در دادگاه عشق ..قسم قلبم بود وكيلم دلم وحضار جمعي از عاشقان ودلسوخته گان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد .پس به تنهاي ومرگ محكوم شدم. كنار چوبه اي دار از من خواستند تا اخرين خواسته ام را به تو بگويم ومن گفتم كه به تو بگويند دوستت دارم
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:29  توسط y.....m  | 



نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1 روزي تموم ميشه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم عاشقتم

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:26  توسط y.....m  | 



مرگ از زندگي پرسيد ان چيست: كه باعث ميشود تو شيرين ومن تلخ جلوه كنم؟ زندگي لبخندي زد وگفت:دروغ هاي كه در من نهفته هست و حقيقتي كه تو در وجودت داري
+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:14  توسط y.....m  | 



عشق را نثار  کسی کن  که لیاقت ان را داشته باشد..  نه  تشنه ی  ان  چون هر تشنه ای روزی  سیراب می شود

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 15:5  توسط y.....m  |